تبليغاتX
کاویان

کاویان
 
گاهی ادبی
از گوشه ی همین اتاق هم

دلم هوای آفریقا را می کند

وقتی کسی در قبیله ی زادگاهم

دلش برایم تنگ می شود.

پنجره را باز می کنم

آفریقا

با دلهره های داغ پربارانش

در من می ریزد

لبریز می شوم از

شراب و شکار و

دوشیزگانی که

می رقصند به دور

کسی که دلتنگ من است

کسی که

از همه به ماه شبیه تر است

                                    امشب



نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390 توسط مجید نصرآبادي

انتقال ملكولي

چگونه گرما از يك سر جسم به سر ديگر مي رسد؟ سوال سختي نيست. ملكول هاي سر جسم كه گرم شود، گرما را به ملكول هاي مجاور انتقال مي دهد و به همين ترتيب تا وقتي به سر ديگربرسد. از وقتي اين يك جفت پا را ديده ام دارم به اين قانون ملكولي فكر مي كنم. به سرم زده است يك بار ديگر اين مساله را آزمايش كنم. ولي اصلا شرايط آزمايش فراهم نيست. آزمايش بايد در خلاء صورت بگيرد تا گرما به خارج از جسم انتقال پيدا نكند. نه اين كه اين جا توي اين ميني بوس پر از آدم بعد از يك ساعت سر پا ايستادن يكي که بلند شود خودش را بكشاند جلو تا پياده شود  تو با عجله سر بخوري توي صندلي خالي اش وسرشار از هيجان اين موفقيت ناگهاني سرت را به اطراف بچرخاني تانگاه پر از حسرت سر پايي ها را ببيني كه چشمم  مي افتد به يك جفت پاي خوش تراش كه كنار من روي صندلي كشيده شده اند. با چشم دنبال شان مي كنم تا جايي كه خم مي شوند درپشت صندلي جلويي. كيفم را روي پاهايم جا به جا مي كنم. دارد سرم داغ مي شودهمین جاست که به ياد اين قانون ملكولي مي افتم و تحريك مي شوم آن را آزمايش كنم . هنوز دارم به شرايط آزمايش فكر مي كنم كه ملكول ها شروع مي كنند به انتقال دادن گرما و فورا گرما تا پاهايم كشيده مي شود. توي ذهنم دارم تحليل مي كنم كه ملكول هاي جسم كناري هم منتظرند تا گرما را انتقال دهند به سر آن جسم. آرام نگاهم را به پا هايم مي اندازم. به اندازه ي چند ملكول فاصله است تا جسم كناري. حتما گرما از اين فاصله خوب انتقال پيدا نمي كند. بايد فاصله را كم تر كنم. پايم را به جسم كناري نزديك تر مي كنم. واکنش خاصی نشان نمی دهد. حتما شرايط بهتر شده است. يعني الان دارد به چه فكر مي كند؟ نكند متوجه نشده باشد! بهتر است پايم را كاملا به پايش بچسبانم.لرزش پا هايم را مي توانم از تكان هاي كيفم ببينم. خيلي اضطراب دارم. مي ترسم  عكس العمل خوبي نداشته باشد. نكند بلند شود، سرم داد بكشد و پياده شود و يا عصباني شود و حرفي بزند كه بقيه هم متوجه شوند و آبرويم برود! سعي مي كنم لرزش پاهايم را كنترل كنم. حتما گرما تا حالا انتقال پيدا كرده است. اما او نه پايش را جمع كرده است و نه چيزي گفته است. از خونسردي اش خوشحال مي شوم و روحيه ام را به دست مي آورم. مي خواهم بر گردم و به صورتش نگاه كنم. اما جرات نمي كنم. اگر متوجه شود كه در ذهنم چه مي گذرد يا بقيه متوجه نگاه من بشوند چه؟ نه اصلا اين كار خوبي نيست. حداقل تا وقتي مطمئن نشده ام، بايد احتياط كنم. به ياد تئوري انرژي مي افتم. اين را در يك  كتاب غير درسي خوانده ام. شروع مي كنم به آزاد كردن انرژي. كار سختي نيست. شما هم مي  توانيد انرژي آزاد كنيد. كافي است به همان چيزي كه مي خواهيد فكر كنيد.در اين صورت انرژي كه از فكر شما آزاد مي شود بر روي كائنات اثر مي گذارد و آن وقت است كه دنيا هم همان طوري مي شود كه شما مي خواهيد. من هم شروع مي كنم به فكر كردن. بايد با آزاد كردن انرژي وادارش كنم كه عكس العمل مناسبي نشان دهد. اگر كمي پايش را به پاي من فشار دهد كه مطمئن خواهم شد انرژي كار خودش را كرده است. ولي همين كه پايش را هم جمع نكرده است، نشانه ي خوبي است. حتما تا حالا دستش آمده است كه موضوع چيست. از همان اول هم نبايد شك مي كردم.کمي آرامش پيدا مي كنم و نفس هايم منظم تر مي شوند. دستم را از روي كيفم بر مي دارم و مي گذارم روي پاهايم. به بقيه نگاه مي كنم. كسي حواسش به من نيست. دستم را از زير كيف كمي به طرفش جا به جا مي كنم. دوباره اضطراب به سراغم آمده است. منتظر عكس العملش مي شوم. تکان غیر عادی احساس نمی کنم. خونسردي اش جسور ترم مي كند. زير چشمي بقيه را مي پايم. خيالم راحت مي شود. دستم را بيشتر جلو مي برم.منتظر می مانم. انگار شانس با من است.هیچ واکنش بدی  نشان نمی دهد. مطمئن مي شوم انتقال انرژي كار خودش را كرده است. قانون انتقال گرما از طريق ملكول ها هم كه مو لاي درزش نمي رود. از اين كه از اين قوانين علمي سر در مي آورم، احساس خوبي دارم. حالا شجاعتم بيشتر شده است. دستم را كاملا جلو مي برم و مي گذارم درست روي پايش. صداي مردانه اش مرا به خود مي آورد: «عاريه است برادر! اصلش را توي جبهه جا گذاشته ام.»



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390 توسط مجید نصرآبادي

روزي كه نويسنده شدم

 

   انگشت شستم را كه مي گذارم روي اين خودكار كه بنويسم،  به ياد توي مخاطب مي افتم كه بايد با كلي بالا و پايين كردن جملات بكشانمت وسط يك داستان. در لابيرنت هاي ذهنم بچرخانمت و درست در لحظه اي كه فكر مي كني  توانسته اي من نويسنده را استثمار كني و به لذت زيبايي شناسي خودت برسي رهايت كنم در سرانجام نامعلوم داستان تا  نفهمي كه آن قدر درگيرت كرده ام كه يادت رفته نگاه كني به دست من كه به شكل سم يك اسب دارد بر روي اين كاغذ مي لغزد و مي نويسد. لابد فكر كرده اي بايد برايت شيهه بكشم تا سرت را بالا كني و بوي عرق يك اسب اصيل به بيني ات بخورد، صداي نفس هايش را بشنوي وحس زيبايي شناسيت تو را به سمت يال هايش بكشاند.

 فعلا بهترین توصیه ی من این است که از خير داستان بگذری  و دستي به يال هايم بكشی تا من هم برايت سر تكان دهم. مثل وقتي كه براي مراد سر تكان مي دادم و ذوق زده اش مي كردم. حتما تو هم از یک عشوه ی اسبی صادقانه خوشت می آید. مراد بيچاره که چه كيفي مي كرد! همين كه مي ديد دارم برايش سر تكان مي دهم خيز بر مي داشت و مي دويد سمت من. دستش راحلقه مي كرد دور گردنم و شروع مي كرد به نوازش كردن. من هم رگ خوابش را خوب فهميده بودم. خودم را مي چسباندم به تنش و سرم را مي ماليدم به پشتش تا انتهاي كمرش. مراد هم خيلي خوشش مي آمد.اين را از ضربان قلبش مي فهميدم. دماي بدنش هم بالا مي رفت و داغ كه مي شد، دستش را در يال هايم فرو مي برد. سرم را بالا مي گرفت و در چشمانم عمیق مي شد. خوب ياد گرفته بودم كه بايد پلك نزنم و خيره به چشمهايش آن قدر نگاه كنم كه لب هايش تكان بخورند وآرام آرام بگويند : مارال،مارال...آن وقت بود كه روسريم را كه حالا افتاده بود جلوي پاي من و مراد  برمي داشتم و مي انداختمش دور گردنش  و مي كشاندمش تا كمر كش كوه.

   مراد چالاك بود و تنومند.بازوهايش مثل برآمدگي هاي دامنه كوه درشت بودند وتنه اش مثل صخره محكم. مثل پلنگ مي غريد و تقلا مي كرد. مي گفتم مراد آرام باش.غروب شده است. بايد برگردم وگرنه پسرعمويم دلواپس مي شود و پي ام مي آيد. اسم پسر عمويم را كه مي شنيد صورتش بر افروخته مي شد . دندان هایش را  روی هم می گذاشت و با خشم می نالید: مي كشمش تن لش را!  و من خوشم نمي آمد به پسر عمويم بگويد تن لش. راضي هم نبودم كه مراد او را بكشد.هر چند مي دانستم بي خودي رجز مي خواند. مراد آدم كش نيست. حداقل به خاطر من هم كه شده پسر عمويم را نمي كشد. قسمش داده بودم هيچ وقت اين كار را نكند. او هم قول داده بود.مي گفت: فايده اي ندارد! بكشمش و تو را آواره كنم  كه چه بشود؟ خودت را كه نمي تواني حرام من بكني! من كه آدم زندگي نيستم. مرد كوهم و خطر. يك جا بند نمي شوم. نمي توانم يك جا بند شوم! بايد بزنم به كوه و دره تا روزگارم بچرخد. عاقبت اين كار هم كه معلوم نيست. ديدي اين سرباز هاي مرزي باج كه گرفتند، هوس كردند با تير بزنندمان. كسي چه مي داند؟ مگر همين ماه پيش جوان هاي ده پايين را سر گردنه نزدند و بارشان را نبردند؟ پسر عمويت كه باشد خيالم راحت است. مردي نمي داند به جهنم ! سايه سرت كه هست. به اندازه گاو گوسفند هم كه سرش مي شود. چند تا قد و نيم قد مي اندازد دور و برت يادت مي رود كه مراد را در كدام معبر با تير زده اند و جنازه اش را لاشخورها ...."  به اين جايش كه مي رسيد سرش را مي گذاشت روي دامنم و از شانه هايش كه تكان مي خورد مي فهميدم سرش را كه بردارد مي گويد: ميكشمش تن لش را !  و بعد به سرخي آفتاب در افق خيره مي شد و مي گفت غروب شده است برو پيش پسر عمويت.من هم بايد حركت كنم. تا فردا صبح بايد بارها را برسانم به آن طرف مرز. اگر بر نگشتم بيا همين جا روسريت را باز كن. باد كه در موهايت بپيچد من از آن طرف لاشخورها برايت دست تكان مي دهم.  من دیگر طاقت نمی آوردم و بغضم می ترکید. اشك هايم را كه مي ديد، سرم را بالا مي گرفت. در  چشم هايم عمیق مي شد. دستش را در يال هايم فرو مي برد و مي گفت: غروب شده است بايد حركت كنيم. من هم سرم را برايش تكان مي دادم و مي فهميد كه آماده ام. بار ها را با ريسمان روي پشتم محكم مي كرد و راه مي افتاديم. مي دانستم بايد با احتياط بروم تا آسيبي به بارها نرسد. خودم روي يكي از كارتن ها خواند بودم كه نوشته بود: " با احتياط حمل شود، شكستني است"

   مطمئن هستم يكي از همان كارتن هايي را كه رويشان را خوانده ام به دست توي مخاطب هم رسيده است و تو كه به قيمت خوبي آن كالا را خريده اي، حالا سپاس گزاري از مراد بدون اين كه سرت را بالا بگيري و بوي عرق يك اسب اصيل را حس  كني كه همه ي اين گردنه ي اسب كش را در تاريكي آمده است تا بارش را  را سالم برساند اين طرف مرز. اين را مراد سفارش كرده بود. گفته بود: برو ! تو رو خدا برو.اين جا بماني  تو را هم مي زنند، برو! بايد بار ها را برساني آن طرف. مال خودم كه نيست ، امانت مردم است. نرسد دستشان فكر بد مي كنند.

   نمي توانستم بروم.روي سرش ايستادم. سرم راچسباندم به تنش و تا انتهاي كمرش بو كشيدم.دسش را به سختي بالا آورد و كشيد به يال هايم و گفت برومارال! تو رو خدا برو! و اشك هايش روي صورتش لغزيد.اشک هایش که سرازیر می شد کم می آوردم. چاره ای نبود. سرم را برايش تكان دادم و راه افتادم. در تمام راه حواسم به مراد بود و بارها كه بايد سالم مي رسيدند.اين را به مراد قول داده بودم. ريسمان ها را كه باز كردند، خيالم كمي راحت شد.برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم.لاشخورها در آسمان بالاي كوه چرخ مي زدند. بوي مو هاي مارال كه باد تا ته دره پخش كرده بود، تا يال هاي من كش آمده بود. فكر مراد و لاشخور ها و خستگي راه و بي صاحبي و در به دري تمام ذهنم را در گير كرده بود.مطمئن بودم اين احساس تمام اسب هايي است كه صاحبشان را در گردنه جا مي گذارند. ديگر حالم از اين زندگي اسبي به هم مي خورد. اين بود كه قلم و كاغذ را برداشتم و داستان را این طور شروع کردم :"مارال برگشت پيش پسر عمويش... "

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 توسط مجید نصرآبادي

سوم خرداد ياد آور اتفاقات زيادي است، درست مثل همه ي روز هاي ديگر! و براي من سال روز تولد من است و اين سي و هفتمين خرداد است كه از پس ارديبهشت مي آيد ومرا آروزوي درخت هايي كه اسفند بيايد و بكاريم و درخت هايي كه ميوه بدهند و چيدن ميوه هايي كه سماجت تگرگ را تاب آورده و بر شاخ است تازه به تازه همچنان باقي.

 

و اين شعر براي  سال روز تولدم:

 

 

اين توله ي كدام حيوان است

كه پنجه در پنجه

 با من بزرگ مي شود

و شانه به شانه

بالا مي آيد

در ارتفاع چشم هايم

 

همزاد من

كه از پستان ديگر مادرم شير خورده

پا به پاي من

 در تمام آرزو هايم دويده

و نفس هايم  را

 به شماره ي بازدم هايم شمرده است

 

اين توله

 كه قد كشيده

به طول روزهاي بلند تابستان

 و شب هاي تار زمستان

تصوير جواني ام را در آيينه جويده

و اندام پلشتش

 تا بستر رويا هايم  به ابتذال خزيده است

 

من

 بارها كه لبان يأس آلودش

بر لبانم چنبره زده،

به خاك افتادنم را

 در برق چشمانش ديده ام 

و سرماي بازدمش را

 تا  اندرون فرو برده ام

 

دريغا

دير سالي است كه

 با من زيسته است

                        اين مرگ

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم خرداد 1390 توسط مجید نصرآبادي

در فاصله ي هماغوشيِ توسكا و نارون

و تمناي دلبرانه ي پيچك بر تن سپيدار

مرا در جنگل دفن كنيد

مي خواهم هر بهار

با برگ هاي درختان

به پرندگان سلام كنم



نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اردیبهشت 1390 توسط مجید نصرآبادي

با تشكر از دوست خوبم مهندس علي احمدي نژاد كه ايده اوليه ي اين داستان را از بخشي از خاطرات ايشان وام گرفته ام اين داستان را تقديم مي كنم به حضرت ايشان.

هپري

 

نمي دانم از سوال خودم خجالت كشيدم يا جواب او.جلوي دستشويي دانشكده ايستاده بود و اين پا و آن پا  مي كرد. بيش تر از ده دقيقه بود كه زير نظرش داشتم و مانده بودم كه مي خواهد چه كار كند.گزينه ي قضاي حاجت منتفي بود. چون دستشويي خالي بود و در اين ده دقيقه چند نفر آمده بودند و رفته بودند و او فقط همين طور جلو و عقب مي رفت و اين پا و آن پا مي كرد.روز هاي اول ترم بود و گرفتاري هاي ثبت نام و جا به جايي فرصت چنداني براي آشنايي نگذاشته بود. خواستم از اين فرصت استفاده كنم و سر صحبت را باز كنم .جلو رفتم و با يك احوالپرسي خيلي رسمي پرسيدم: "چرا اين جا..."  هنوز سوالم را با ترديد توي دهانم مي چرخاندم كه گفت:"دارم فكر مي كنم بروم دستشويي يا نه!"

............................

خيلي زود توجه همه را به خودش جلب كرد يا بهتر است بگويم توجه همه به او جلب شد. شده بود سو‍‍ژ‍ه ي خنده هاي پنهاني و گروهي و بعضي وقت ها هم نگاهِ از سرِ ترحمِ بچه هاي دوره . سبيل هاي پراكنده ي پشت لبش و ريش هايي كه هر وقت چند هفته اي از فر خوردنشان مي گذشت،گاهي با بي سليقه گي چند ميلي متري كوتاه مي شدند ،لباس هاي اتو نشده ، كفش هايي با واكس غريبه و يك كيف هميشه پر كه هيچ وقت نفهميديم چه چيزي داشت، همه ي اطلاعاتي بود كه از او داشتيم. شايع شده بود توي اين كيف پر است از سيگارهايي كه بعد از كلاس مي برد يك چهار اه پايين تر از دانشكده ،مي فروشد و مخارج تحصيلش را در مي آورد. اما كسي واقعا او را در حال سيگار فروشي نديده بود و سر و وضع و لباس هايش باعث شده بود تصور كنيم حتما شغلي دست و پا كرده است تا هزينه زندگي اش را در بياورد. عدم حضورش در محيط دانشكده هم اين احتمال را بيشتر كرده بود كه بايد به كار ديگري مشغول باشد. بعد از كلاس معلوم نمي شد از كدام گوشه غيبش مي زند و كي و كجا يك ثانيه قبل از استاد سر  مي رسد و روي اولين صندلي دم دست مي نشيند. با آن كه  اظهار نظر هاي گاه و بي گاه و جواب هاي كوتاهش به سوالات استاد همه را شگفت زده مي كرد اما نمرات پايان ترمش چنگي به دل نمي زد  و وقتي يكي از اساتيد علتش را پرسيد مودبانه و با خونسردي گفت  كه اعداد و ارقام با او سر نا سازگاري دارند و روي برگه امتحان جفت و جور نمي شوند.ما هم به اين حرف او خنديديم و سوژه شد كه اسي هپري با عدد و رقم دعوايش شده و بايد جمع شويم و آشتيشان بدهيم. گفتم اسي هپري، اسمش اسكندر ابهري بود و ما بهش اسي هپري مي گفتيم و خودش هم به اين اسم عادت كرده بود و گمان كنم از آن خوشش هم آمده بود. اين را از روي جزوه هايش فهميديم كه در هر جلسه مي نوشت و پايان آن را با اسم هپري امضا مي كرد ، همان جا روي دسته ي صندلي  رها     مي كرد و پشت سر استاد از دم در سر مي خورد  و غيب مي شد. ما هم جزوه هايش را دست به دست ميچرخانديم و نمره مي گرفتيم و هپري تا آخرين باري كه در اردوي فارغ التحصيلي بچه هاي دوره ديديمش هنوز نيمي از واحد هاي درسي اش راپاس نكرده بود.

اردوي فارغ التحصيلي فرصتي شد تا او را بيشتر بشناسيم.مسئوليت اردو با من بود و قرارشد هر كسي بخشي از هزينه اردو را تقبل كند. من مانده بودم چطور به هپري بگويم كه اگر او هم مي خواهد در اردو شركت كند بايد سهمش را بدهد و اگر هم برايش مشكل است حد اقل بخشي از سهمش را بدهد تاهزينه ي  بقيه ي بچه ها سنگين نشود. مي ترسيدم پول نداسته باشد و خجالت زده شود. روز بعد با كلي  تمرين و مرور جملاتي كه بايد به او مي گفتم روي اولين صندلي كنارش نشستم. همين كه استاد از كلاس بيرون رفت و او مي خواست بپرد بيرون،دستش را گرفتم و گفتم بماند.نشست و بقيه بچه ها كه موضوع را مي دانستند، با سرعت از كلاس خارج شدند. من همان طور كه سرم پايين بود گفتم :«هپري! مي خواهيم با بچه هاي دوره برويم اردو و چون هزينه اردو سنگين است...» به آرامي حرفم را قطع كرد و گفت:« ببخشيد ، من الان پول كافي همراهم  ندارم  پاشو بيا...» و  دستم را گرفت و به طرف تلفن عمومي دانشكده و زنگ زد به پدرش در ابهر و تمام هزينه ي اردو را برايمان فرستاد . تازه فهميديم كه پدرش يكي از ملاكين بزرگ ابهر است و هپري با يك اشاره خيلي از ما را مي خرد و آزاد مي كند. اين طور بود كه شد آقاي هپري و درتمام  اردو نشانديمش صندلي جلو اتوبوس . او فقط كتاب مي خواند و گاهي با شاگرد راننده با اشاره چشم و لبخند همراه مي شد. روز دوم نزديك غروب بود كه راننده خبر داد حواس پرتي اش درد سر ساز شده و چيزي از سوخت اتوبوس نمانده و بايد در جايي توقف كنيم و سوخت گير بياوريم. ناچار در اولين روستاي مسير توقف كرديم.راننده و شاگردش رفتند و درِ يكي دو تا خانه را زدند.كم كم اهالي كنجكاو از حضور ما جمع شدند دورمان. خيلي زود فهميديم به دليل دوري راه و مشكلات حمل سوخت به ما سوخت نمي دهند .التماس و خواهش ما و بي تفاوتيِ روستاييان با تاريكي هوا در هم مي آميخت كه هپري با شال و كلاهي سبز پايين آمد و اهالي را قسم داد  كه به خاطر شال و كلاهش هم كه شده به  ما كمك كنند و اجرش را هم ببينند. اما   آن ها كه انگار از سماجتشان لذت مي بردند گفتند كه از اين حقه بازي ها زياد ديده اند و با شال و كلاه كسي گول نمي خورند هپري هم سرش را به آسمان بلند كرد و اهي كشيد و نا اميد برگشتيم توي اتوبوس،منتظر بمانيم صبح شود تا راه حلي پيدا كنيم. بعد از اين كه كلي به هپري و شال و كلاهش خنديديم ، هر كدام در جهتي روي صندلي ها ولو شديم و خوابمان برد. نيمه هاي شب بود كه با سر و صداي گوسفند هايي كه در كوچه هاي روستا مي دويدند و مردمي كه به دنبالشان بودند از خواب پريديم.گوسفند ها در روشنايي مهتاب بي هدف مي دويدند و تعدادي از اهالي تلاش مي كردند آن ها را به اغل هايشان بر گردانند. بيرون پريديم و با كلي تفريح و خنده كمكشان كرديم و غائله را خوابانديم. روستاييان چفت و بست آغل هايشان را كه محكم كردند، دور ما جمع شدند و شروع كردند به بوسيدن سر و دست هپري و طلب بخشش و شفاعت و... هپري هم با طمانينه اي كه تا به حال از او نديده بوديم دست بر سرشان مي كشيد ، لبخند مي زد و دعايشان     مي كرد. نتيجه آن شد كه مانده بوديم آن همه گالن سوخت و ميوه و نان و هديه هاي محلي را در كجاي اتوبوس جاي بدهيم. اتوبوس كه راه افتاد هپري را دوره كرديم و اصرار كه ماجرا را برايمان تفسير كند. او فقط لبخند مي زد و سر تكان مي داد. اما شاگردِ راننده تاب نياورد و با اشاره دست همه را ساكت كرد و مانند يك قهرمان ماجرا را شرح داد .ما فهميديم كه او و هپري در تاريكي شب از پرچين آغل ها بالا رفته بودند و از نوشابه هايي كه دور از چشم ديگران به  همراه داشتند،گوسفند هاي بيچاره را باده به اجبار داده بودند...

........................

حالا مدت ها است از آن روز ها مي گذرد . من  براي انجام كاري به دانشكده آمده ام و روبروي در كلاسي ايستاده ام كه مرد ميان سالي با كيف پر و درست يك ثانيه بعد  از دانشجويي كه با كيف پر و با عجله وارد كلاس شده ،به كلاس مي رود . روي در كلاس نوشته اند  نوشته اند:

 « محل تشكيل كلاس فلسفه ي استاد اسكندر ابهري».......



نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اسفند 1389 توسط مجید نصرآبادي

شب كريسمس است واگر ثبت احوال تاييد كند دو هزار و يازدهمين شب تولد عيسي ،پيام آور صلح ودوستي.با شاد باش به همه عاشقان انسانيت شعري نسبتن قديمي را مرور ميكنم كه در شب آغازين قرن بيست ويكم جاري شد و با همه ي بد بيني ها و نپختگي هايش با گذشت ده سال از سرودنش خالي از لطف به نظرم نمي رسد .........

عيسي كه زاده شد

 بگذار تا كه جشن بگيريم

با مردمان ميله و زنجير و انتظار

آغاز سومين هزاره ي فرياد و درد را

 زيرا كه باز هم

آغوش بي رياي صليب هزار سال

 بر بازووان بودن مردان گشوده است.

 چنگال سرد ثانيه ها در تلاطم است

 وقتي كه صبح شد معلوم مي شود

 شب پاي لخت خويش به فردا كشيده است

فردا صليب ديگري از جنس ديشب است

 بر زين اسب ثانيه ها چوبه ي صليب

آنقدر محكم است كه هر روز كودكان

در راستاي قامت آن مرد مي شوند

 فردا كه صبح شد

 با مردمان مرد هماغوش چهار ميخ

 بگذار تا كه آواز سر دهيم:

ما نطفه بوده ايم كه مصلوب گشته ايم

                                          دي هفتادوهشت خورشيدي.



نوشته شده در تاريخ جمعه سوم دی 1389 توسط مجید نصرآبادي

                                            جزیره ی فارما

 

چه اتو کشیده راه می روند این ها. از لا به لای هم که می گذرند، تن هاشان موج بر می دارد که  به هم نخورند.اگر هم خوردند، برمی گردند، تکان آرام سری و لبخندی. باز موج در موج لا به لای همدیگر می خزند و بی هیچ توجه ای به همدیگر هر کدام به سویی می روند.انگار از بین انبوه درختان سرما زده ی جنگل می گذرند.آدم ها ،ماشین ها و ساختمان ها ، فرقی نمی کند، فقط باید مواظب باشند به هم برخورد نکنند. حتما این ها سایه هم که  بشوند،گیج و گول، راست راست به این طرف و آن طرف می روند وتا وقتی که به یک حس بی رنگ و گنگ تجزیه شوند کفر همه ی سایه ها را در می آورند. خدا کند تجزیه شان زیاد طول نکشد و خیل ی زود در جاذبه ی خلائ  آن سوی کهکشان فرو بروند وآسایش سایه های  منتظر را به هم نزنند.نمی دانم چه اشتباهی در کجای این دهلیز ها اتفاق افتاده است  که از همان لحظه ای که بودنشان در نبض این کهکشان حس می شود تا وقتی که می روند و بر می گردند و تجزیه می شوند ، تلاطمشان نظم کهکشان را به هم می زند. زمینی هایشان که می دوند وسر هم کلاه می گذارند و آشغال اختراع می کنند ولذت می برندآن هایی که بر گشته اند و منتظرند آن قدر در این خیابان های شلوغ ، رستوران ها ودیسکو ها وول خورده اند که سایه هاشان هم بوی دود و فست فود و الکل گرفته اند و حال همه سایه ها را به هم می زنند. سایه های نارسشان  هم که هنوز در زیر پوست هیچ زنی نخزیده اند، فیس بوک باز شده اند و کارت های اعتباری دارند و ترجیح می دهند بنشیند، وب گردی کنند و  محصول جدید آی پک را بخرند و هر وقت حوصله شان سر رفت شاید  اگر دلشان خواست، بنشینند، برنامه ریزی کنند که در کجای آینده خودشان را رها کنند در حس خیس و متلاطم یک زن. زن ها یشان هم باید هی مرد عوض کنند و عرق بریزند و هیچ سایه  ای راضی نشود قلقلک بدهد حسشان را و بخزد زیر پوستشان . آن وقت در جزیره فارما زن اولین تکان مرا که حس کند ،هشتمین دفعه ای است که از درون تکان خورده است و پوستش ترک برداشته است.او مرا در خودش نگه می دارد و من در او می جوشم  تا یک روز که  استخوان های شتر را می جوشاند تا روغنش را  بگیرد، درد بی تابش کند. با اولین صدایی که از حنجره ام بیرون خواهد آمد روغن استخوان ها هم درآمده است. من و اسلحه اش را به پشتش می بندد برود با شتر آب بیاورد که من اسلحه را از نزدیک لمس می کنم . راه  که بیفتم با برادرهایم خواهم رفت مارمولک شکار کنم تا مادر کباب کند. بزرگ تر که بشوم برای شتر ها و بز ها خار جمع می کنم. گاهی هم با پدرم می رویم ته دره نمک جمع کنیم ببریم ساحل ،آرد و اسلحه بگیریم. تیر اندازی را هم یاد می گیرم تا وقتی پدر با مرد آن سوی تپه درگیر شد،بتوانم مرد غريبه را خلاصش کنم برود قاطی سایه ها. اما من دیر می رسم و پدر سایه می شود، خشکسالی فشار می آورد، بز ها و بچه ها پوستشان به استخوانشان می چسبد. من به این جا می آیم و به من یاد می دهند این جا کی شلوغ است و چطور این ضامن را بکشم  و قیافه های بچه هایشان را ببینم که چه حالی دارند وقتی پدر به خانه بر نمی گردد و مادر هایشان چطور جان می کنند واز زمین سیاه نان در می آورند. پاک قاطی کرده ام . این ها که زحمتی نمی کشند. آن قدر بیمه و دولتی و غیر دولتی دارند که چندان فرقی نمی کند مردشان بیاید یا بمیرد. زن فارمایی نیست که شتر بدوشد و دانه ها و ساقه های خشک را در هم بکوبد و نان سیاه سفت بپزد و اسلحه اش حمایل شانه اش باشد و مردش غروب انبان نمکش را بیاورد دم ساحل بدهد به دلال ها چند تا گلوله و مشتی آرد بگیرد.

نه،بهتر است خشکسالی که بشود هر چقدر مرد که می توانم از قبیله بیاورم،جاهای شلوغ را نشانشان بدهم،دلار هایمان را بفرستیم بندر شتر و بز و اسلحه بخرند،بفرستند جزیره وخودمان ضامن ها را بکشیم و همه ی این آدم ها را به سایه های گیج و سرگردان تبدیل کنیم. درست است که خودمان هم دوباره سایه می شویم ولی در فارما که آب از آب تکان نمی خورد. زن های فارمایی بز و اسلحه را که ببینند،به ما افتخار می کنند. برای ما هم چه فرقی می کند در زیر این برج استخوان هایمان بترکد یا در فارما مردان آن سوی تپه به هوس  شترهایمان ما را هدف قرار دهند و جنازه مان را مردمان قبیله پرت کنند داخل دروازه ی جهنم.

تا این جا را این دفعه ی چندم است که  مرور کرده ام، یادم نمی آید. به این قسمتش که می رسم حالم بد می شود و از هر چه فارمایی است بدم می آید.چرا باید از میان این همه سایه ی نارس من بیایم و در لحظه ی غافلگیری یک زن فارمایی بخزم در زیر پوستش؟و بعد که شدم یک فارمایی مثل پدرم و همه ی مردمان قبیله به کوه سیاه وسط جزیره خیره شوم و مدام مجیزش را بگویم تا مارمولک های بیشری شکار کنیم و شتر هامان شیر بدهند ،دلال ها نمک هایمان را خوب بخرند و مادرمان پسر بزاید.هر سال یک شتر چاق را برداریم ببریم معبد پای کوه  گردنش را بزنیم و خیالمان راحت باشد که امسال دیگر کاری به کار  ما ندارد و پستان مادرهامان شیر دارد و اگر بخواهد ابر ها را می فرستد چند قطره باران در بیابان  جزیره ببارد واگر نبارید و خشکسالی شد، اهالی معبد پیغام بدهند که امسال شترمان چاق نبوده است و ما  شتر های دیگری  را آماده کنیم و گرسنگی بکشیم و پیر هامان بمیرند و ما مجبور شویم شب ها هم نمک جمع کنیم، بدهیم بیاورند این جا، بشود چاشنی غذا های این آدم های تراشیده و باریک که روز را دراتومبیل و اداره می گذرانند و شب ها والس می رقصند و لیوان هایشان را پر و خالی می کنند و بدون آن که از کوه وسط جزیره هم خبری داشته باشند،آن قدر هوسناک می چرخند ولیوان هایشان را سر می کشند که یک فارمایی هم گاهی وسوسه می شود با پوست زمخت و هیکل درشتش بخزد لای این ها،دهانش را مزمزه کند و صبح صورتش را بتراشد و کروات بزند وبا اتومبیل شیکش برود اداره و از جلو  میز همکارش که رد شود لبخندی بزند برای شب گذشته. میلش را چک کند و قهوه اش را بدون شکر بخورد و وقتی توی تلویزیون فیلمی  راجع به فارما می بیند، باورش نشود که فارمایی هم واقعا وجود دارد.

به این جای ماجرا که می رسم تردید هایم زیاد می شود.کلافه شده ام از بس که تا این جا آمده ام ومانده ام پشت همین مرحله آخر.فرصت زیادی برایم نمانده است. بلاخره باید تصمیمم را بگیرم .لبخند آن همکارم را که از کنارش خواهم گذشت نمی توانم فراموش کنم. به نظر می رسد من هم آن جسم تراشیده را بیشتر می پسندم. باید  بی خیال آن زن قوی هیکل  فارمایی شوم و یکی از همین زن های خوش تراش را پیدا کنم. دنبالش راه بیافتم و هر وقت سلول هایش منقبض شدند و فر یادهایش منقطع،بخزم زیر پوستش.مدتي بعد وقتی تلویزیون فیلمی راجع به فارما را نشان بدهد، باورش برای من هم خیلی سخت خواهد بود.

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم آبان 1389 توسط مجید نصرآبادي

خیلی زودتر از آن که فکر کنی

من هم به تو می پیوندم

در سپیده دم بارانی یک روز

وقتی که پلک های افق خیس می شود

من هم بالا می آیم از خودم

یادت نرود

برایم دست تکان بدهی!

 

باید با هم قرار بگذاریم

در ایستگاه آب های زیر زمینی

با شعر و فلسفه و سیگار

در خنکای خلوت ملکول های زلال آب.

تردید نکن دوست من

ما روزی

به هیات چشمه ای از زمین می جوشیم

از آوندهای درختان بالا می رویم

و برای دخترانی که عاشقمان بودند

سیب می شویم



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 توسط مجید نصرآبادي

آبشار پریشان در سر انگشتان کوه ،

گیسوان تو در دستان من ،

در هم آغوشی سایه و آفتاب لمیده در کرانه ی این رود

نگاه من غرق درآسمان چشم های نجیب تو

و عطر بوسه های پیاپی که آشفته کرده است خیال این آلاچیق را....

 

آهای حوای آلاچیق های دامنه های البرز

طلسم تقدیر را به تو پناه آورده است

این پیامبر خسته

تا خدای مونث آرامش را

در آغوش تو بجوید

واز سرچشمه های روشن وحی

در شیب پیراهن تو

                         بنوشد

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 توسط مجید نصرآبادي

 حجمی شبیه هیچ،

نقشی نیفتاده

 در دل یک سنگ،

مردی که نبود و

 صخره بود و 

پای سفت کرده بود

زندگی را به تمسخر آفتاب و آب،

ایمان آورد

به دستان معجزه گری

که شراب بوسه بر سنگ می چشاند.

 

بشارت بادتان

 کوه های پرغرور زمین

که در اندرونتان

مردانی به نطفه نشسته اند

که جهان میلادشان را

به بوسه ای جشن خواهد گرفت.

 

 



نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط مجید نصرآبادي

چیزی از مرد سنگی کم نمی شود

 اگر تمام عصر های چند شنبه را بشمارد

به امید ستاره ای که

از سمت چشم های تو طلوع می کند.

 

مرد سنگی

رو به خیابان دست های تو ایستاده

ضربان ثانیه ها

خون در رگ های اشتیاقش می دواند.

 

در هرج و مرج

نگاه های اخم آجین و لب های  بی اعتنا

لبخندی به بشارت از کدامین سو

به رقص در می آورد

این سال ها سنگ،

سال ها مجسمه را!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 توسط مجید نصرآبادي

فرقی نمی کند که تو در بند کیستی

ممنونم از زمانه که دیگر تو نیستی

خوش آن دمی که خانه ی چشمم خراب اشک

افسوس لحظه ای که تو با من گریستی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط مجید نصرآبادي

مخاطب روز های دلشکسته

مرد سنگی

 شاعر نمی شود

بیهوده در این حجم سرد

دل نبند

که سال هاست سنگلول هایش 

به هیبت هیچ شعری نلرزیده است

دهان این مجسمه را

کسی به بوسه ای نگشوده است

شاعر سنگی

 عاشق نمی شود

پیامبر مغبون عصر چند شنبه

معجزه نکن

که در خرابه های  مرتفع این شهر

تندیس شاعر

درسمایه ی کودکانی است

که باید عبوس بزرگ شوند



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط مجید نصرآبادي

 

اسم این شعر را هم که نگذارم

"تو

کهکشانی ترین خیال روی زمینی"

جاذبه ات رها نمی کند

این مجال معلق را.

من در مدار تو می چرخم

و این ربطی به

تفسیر های هوسناک مخاطب

از رابطه ی تنگاتنگ واژه ها ندارد.

در سالروز اولین دلهره ی شبانه

به مقارنه ات آمده ام

دو خورشید در منظومه ی چشمانت

  به کسوف نشسته اند

و بوسه ای خوابزده

بر مدار منتظر لبانت می چرخد

گرمای عطارد از گونه هایت منتشر می شود

و در آسمان گیسوانت

رد پای قمرهایی است

که شیرینی بلوغ را

در خویش لرزیده اند.



نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اسفند 1387 توسط مجید نصرآبادي
من در مدار تو می چرخم

تو در بدر این شهاب سنگ

که دود می شود

در کدام سیاه چاله

جنازه هایما ن را رصد خواهند کرد

تلسکوپ های آماتور



نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط مجید نصرآبادي


کسوف هم بد نیست

مرد همسایه از کسوف خوشش می آید

تو که گفته بودی

سال هاست  کسی به مقارنه ات نیامده است

پنجره های شهر

 تو را رصد کرده اند

بوی مدار 360 درجه می دهی

اتم های ماه در درونت می جوشند

  و

خوب یاد گرفته ای

 در آستانه ی یک همجوشی

چگونه سرخ شوی

رد پای شهاب های سرگردان تا تمام تنت

 کشید شده است

و دیگر هیچ کس نمی داند

چند بار گداخت هسته ای شده ای



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387 توسط مجید نصرآبادي
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط مجید نصرآبادي
عید ولایت بر عاشقان مبارک

هر کس به بوی برگ گلی مست می شود

ما مست بوی گلشن روی توایم عشق



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 توسط مجید نصرآبادي

 


 

مدتی ، چنان که هنوز نیز ، چنان از اندرون بی انگیزه گی دچارمان کرده بود که دماغ نوشتمان نبود .نه شعری سایه اش را بر پنجره ی دلمان می انداخت و نه رهگذری ازبیرون این پنجره ی غبار گرفته نگاهمان را به دنبال خودش می کشید. آفت بی محتوایی وادارمان کرده بود که صفحه بلاگمان را هم خویش سانسوری کنیم که خوشبختانه به هیچ کس هم بر نخورد. اوضاع هنوز هم بر همان قرار است. روزمرگی (نخوانید روزمره گی) و روز مرگ شماری بختک شده است بر جانمان و از شما چه پنهان خانه نشین کوچه های بی انگیزه شده ایم.اگراین اجبارمسخره ی امرار معاش نخور و بمیر نبود شاید تصاویر زنده دیوار سفید اتاق را به شیشه ی مات خیابان ترجیح می دادیم .هر چند باز هم خودمان را در خانه جا می گذاریم و جنازه مان را تا محل کار و بلعکس تشییع می کنیم.اکنون نیز که دست به ارتکاب چند جمله ای شده ایم یکی دو نفری میانداری می کنند و  قلقلکمان می دهند که دوباره از این قبیل جنگولک بازی ها راه بیندازیم .القصه با چانه پراکنی نتوانستیم راضیشان کنیم و به ناچار کفارت یمین سهل و آزرذن دوستان جهل. پس دوباره سلام:

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 توسط مجید نصرآبادي

وقتي مي گويم"تو"

 نسبم به كركس ها نمي رسد

و بر مدار منقارم در حوالي ات نمي چرخم.

من

گرسنگي دشت را از فراز دندان هايم زوزه نمي كشم

و نگاه روباه به استخوان هايت

                                    سلول هاي خاكستريم را مبتذل نمي كند

ديگر چيزي از جنس اين اندام ها

كه ظاهرن به تناسب رسيده اند

اشتهايم را تحريك نمي كند

توده حجيمي كه در برابر من مي خرامد

تاريخ انقضايش كه برسد

سهم كرم هاي منتظر است.

من عطش كرم ها را نمي فهمم

و سال هاست كه  از جمع  آن ها جهش ژنتيكي كرده ام.

 

وقتي مي گويم تو

اين قابله ي قديمي

 در كار آفرينشي است كه

 گونه هاي حسادت خدا را برافروخته است.

 

تو هبوط مداوم معجزه اي

كه در من جاري مي شوي

و ياخته هاي خيال پراكنده ام را در آغوش مي كشي

 

دير گاهي است كه در رگ هايم جريان داري

و خلوت سلول هايم بوي سيگار هاي نكشيده ات را مي دهند

 

باد پنجره ي اين پلك هارا اگر به هم نكوبد

شرق چشم هايم را به جستجوي تو فرستاده ام

گستره ي آسماني ات

از كدم سمت سپيده مي دمد

تا  از طاق ابروانت ستاره بچينم

و در كهكشان گيسوانت

رد پاي خورشيدي را بجويم

كه منظومه ي شعر هايم  قرن هاست

به دورش مي چرخد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:48  توسط م -نصرآبادی  |  18 نظر

 

سلول هايم

 كه تو را لمس كرده بودند

 آتش گرفته بودند

 آن شب

 و من

 تا به صبح،

 ذهنم

بوي  بهشت مي داد

 

تو در حاشيه ي نافرماني گندمزار ايستاده بودي

 وعطر خوشه هاي عصيان

 در ريه هايت طغيان مي كرد

 من به دنبال رد پاي تو

 تا زير درختان ممنوعه آمده بودم

بوي سيب هاي پيراهنت

 خواب دندان هايم را آشفته كرده بود

تو سيب هايت را قسمت مي كردي

من سلول هايم را آتش مي زدم

تو سيب هايت را  آتش مي زدي

من سلول هايم را قسمت مي كردم

تو آتش مي گرفتي

من در ريه هايت ...

 

گندمزار ايستاده بود

و عطر خوشه هاي عصيان

در ريه هاي درختان ممنوعه طغيان مي كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:34  توسط م -نصرآبادی  |  6 نظر

 

گربه نامه

 با کسب اجازه از  آقای سید مهدی موسوی

ندیده بود کسی گربه را چنین ساکت

و غرق عشوه ی یک موش، لای موکت

 

به هر وسیله،اشاره،کنایه یا رمزی

فروخت غمزه به گربه موش بی اتیکت

 

از آتش دل گربه جرقه ای ناگاه

پرید گوشه ی منزل به روی یک پارکت

 

و بوی سوختگی تا ته حیاط رسید

دوید دخترک خانه از در توالت

 

و دید نامه ی معشوق سوخته است تمام

و گم شده است خودش هم درون اینترنت

 

نگاه کرد به گربه که ای الاغ نفهم

بکوبم از ته دل بر سر تو با راکت

 

مگر غذای تو مغز خر است و مخچه ی گاو

که عشق  موش  نموده  خرییتت   ثابت

 

ولیک گربه نفهمید چیزی از سخنش

دوید توی حیاط از کنار او چون جت

 

به دست دخترک افتاد موش و تاوان داد

برای عشوه به گربه، به بند یک کرست

 

و گربه غرق در اندوه موش شد و

نمود شکوه از این روزگارShit,shit,shit

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:35  توسط م -نصرآبادی  |  5 نظر

 

یک

ضربان پنجره بالا رفته است

و اتاق روبرو در تب بوسه ای می سوزد

...............

.......................

..........

من وقتی می میرم که دوست قدیمی ام

حرفی برای گفتن به معشو قه اش

نداشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:24  توسط م -نصرآبادی  |  27 نظر

 

این هم برای تو

معشوقه ی محاسبه ای

فرمول هایم درست از آب در  نمی آیند

کدام انگشت ترم را بفروشم

خرج عشقی که نمی گذرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:22  توسط م -نصرآبادی  |  33 نظر

 

 

چشمان مرد

         خیره به رقص شگفت توست.

پروانه!

         خواهشن کمی آهسته تر برقص.

 

در دام عنکبوت

                  نرقصیده خواهرت

یا پیرهن به تن ندریده است

                                مادرت

دیدی چگونه

               جان عزیزش تباه شد.

بر تارهای سست و سپیدش

                                  سیاه شد.

 

این رقص چندم از دور هزارم است،

کاین مرد پابه پای تو رقصیده است

                                            مدام؟

این خسته تا به صبح نمی آورد

                                            دوام.

 

فردا صدای اسلحه

                       کولاک می کند.

رقص گلوله خاطره را

                         پاک می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 8:51  توسط م -نصرآبادی  |  9 نظر

 

یه شعر خیلی قدیمی که هنوز زمزمه اش زیباست

 

آن روز

خونپاره پرچممان که بالا رفت

خون پنجه شغالانی شاد باش زوزه کشیدند و

گاو اشتها مردمانی نشخوار کردند و

ما

مات و مبهوت

سرهامان میان دستها

علامت سوالی را به گریه نشستیم

که در انحنای گلویش راز گره کوری نهفته بود

 

بی که بدانند

هر تعجبی که سر خم کند

علامت سوالی است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 10:0  توسط م -نصرآبادی  |  7 نظر

 

یه شعر قدیمی بهانه ای برای آپ شدن

 

از ترس زمستانی که بیاید

ومرداب هم یخ بزند             

سیگار ،نیلوفری است که می روید

            بر لبان مردابی که

                        تو از من ساخته ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 11:11  توسط م -نصرآبادی  |  13 نظر

 

شعر

رژیم نمی گیرم

بگذار

شریان هایم  بند بیایند

و

خون دلی که خورده ام

هیچ گاه

لبریز نشود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 16:54  توسط م -نصرآبادی  |  13 نظر

 

شعر

 

تلاش بیهوده ی مرده شوی

و

رنگ مرگی که پاک نمی شود

وخاطراتی که   

    بر شانه های این مرگابه

تشییع می شوند تا آخرین برگ زندگی یک انسان.       

 

 

زنی عاشقانه هایش را

در آخرین روزنه ی دنیای یک مرد     

                                      می سراید.

بیلچه ها خاک می ریزند.

آدم،

     دستپاچه سیب می دزدد

و خدا،

       مرده می شوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:25  توسط م -نصرآبادی  |  یک نظر

 

غزل -در سوگاستاد غلامرضا اسفرایینی شاعر فقید اسفراین

 در پشت قاف قافیه ی یک غزل غروب

کرده است مرد قافیه های همیشه صبح

 

دیشب که ساز شعر در این شهر کوک بود

شاعر شدیم در تپش یک قصیده صبح

 

در کوچه باد وزن افاعیل می وزید

آهنگ کوچ قافله ای نو رسیده صبح

 

شاعر کنار پنجره با ما وداع کرد

پر زد به سمت خلوت ناب سپیده صبح

 

طوفان شبی به خلوت یاران سرک کشید

زان پس خیال خاطر خوبان خمیده صبح

 

شاعر به احترام دل خود سکوت کن

اکنون که در مزار دلت آرمیده صبح

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:23  توسط م -نصرآبادی  |  نظر بدهید

 

شعر

فريادی در گلو دارم

که نه رها می شود و

نه رها می کندم.

عقيم مردی را مانم

 در آستانه ی حجله

که درد خويشش به درون نمی گذارد و

انگشت تمسخر ديگرانش به بيرون.

چون سيگاری بر لبان تقدير

آتش گرفته ی خويشم به کام غير.

فریادی چون مرگ می بايد

تا سکوت دهشتناک بودنم را بدرد.

مجيد نصرآبادی/ اسفراين

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:12  توسط م -نصرآبادی  |  یک نظر

 

شعر

اگر چه گفته بود او که قهرتا........ قيامت

و گفته بود می رود ز شهرتا.........قيامت

هميشه اول غروب دوباره آشتی و باز

صبح روز بعد بود و قهر تا...........قيامت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:10  توسط م -نصرآبادی  |  یک نظر

 

شعر

فرض کن من آن قدر آزادم
که به اندازه
هر چقدر گوش که بیاوری
حنجره قطار کنم
تا تو لحظه ای تردید کنی
و تو
گلو ، گلو ، گلوله بیاوری
و آن وقت
خاموش که شدم

 تو عاشقم شوی
ومن نتوانم
حتی یک حنجره بیاورم
که بگویم دوستت دارم
/مجید نصر آبادی /اسفراین

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:9  توسط م -نصرآبادی  |  نظر بدهید

 

داستان کوتاه کوتاه

 

بند های انگشتش را از روی خاک ها جمع کرد  ، پایش راکه آن طرف سیم خاردار افتاده بود به طرف خود کشید از جیب شلوارش پاکتی را در آورد و لبخندی را که بر جنازه سرباز دشمن باقی مانده بود برای خانواده او پست کرد

/مجید نصر آبادی /

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آذر 1387 توسط مجید نصرآبادي

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود